تبليغاتX
In The Mood For Love - Armin Ebrahimi
سه شنبه 26 اردیبهشت1391
ظُهر

خون از دماغ‌ام مي‌چكد و كاشي‌ها را رنگي مي‌كند. «ارژنگ» لب‌خند به لبْ لبِ حوض زانو مي‌زند صورت‌ام را بشويد. مي‌داند من ديگر بچّه نيستم و باز مثلِ بچّه‌ها بام رفتار مي‌كُند. زمزمه‌كنان، انگار با خودش باشد، مي‌گويد «چن‌بار بت گفتم تو حياط ندويي. گوش نمي‌دي. بعد با اين وضع مي‌خواي بري مزرعه». حياط پُر از پروانه و قورباغه است. من از قورباغه‌ها نمي‌ترسم. «ديانوش» چرا. او همراه بقيه نهار را توي عمارت مي‌خورد و از پُشتِ شيشه مسخره‌ام مي‌كُند. ارژنگ دوست ندارد گريه كنم، ولي اين دستِ من نيست. بندِ كفش‌هايم را مي‌بندد، دست تو موهايم مي‌كشد كه بادِ بهار در هم‌‌شان ريخته، لب‌خند مي‌زند و درِ گوش‌ام مي‌گويد «به‌ش محل نذار. ديگه نذار گريه‌تو ببينه». چمدانِ ارژنگ، دمِ در، با باد دمر مي‌شود و به اين فكر مي‌كنم كه چرا هيچ‌كس كاسه‌ي آب را نياورده. توي عمارت يك‌نفر مي‌خندد. آفتاب از بينِ برگ‌ها چشمم را مي‌زند و با دستم سايه‌بان مي‌سازم تا دور شُدن‌اش را ببينم. از دروازه بيرون مي‌رود، درِ ماشين‌اش را مي‌بندد، و بعد، انگار هرگز اينجا نبوده. با چشم‌هاي خيس نمي‌توانم خوب دنبالِ قورباغه‌ها بدوم. زمين مي‌خورم. كفِ دستم را مي‌گذارم رو كاشي‌ها كه حالا از خونِ من قرمزِ قرمزند. نمي‌خواهم بُلند شوم. به زمين كه گوش مي‌كُنم قطره‌ها دُرُشت‌تر از قبل‌اند. ديانوش از پُشتِ پنجره بم مي‌خندد و حالا آدم‌هاي بيشتري توي عمارت قَه‌قَه مي‌زنند. ارژنگ دوست ندارد گريه كنم، ولي اين دستِ من نيست.


برچسب‌ها: داستانِ كوتاه
+ لينك |
شنبه 23 اردیبهشت1391
صد استکان چایی

رو نیمکتای سرد، مردانه می‌شینیم!
زنانه می‌باریم! شور و بدونِ نور!
توي دودِ قليونْ چيزي نمي‌بينيم
نشون مي‌ديم خوشيم! با خنديدن به زور!

تهِ تبِ بندر! هر كي يه ديواره!
بعضيامون ويرون! بعضيا بیدارن!
تمومِ بحثامونْ تكرارِ اخباره!
چشما با بي‌كاري سيگار مي‌شمارن!

حيف از نفس‌هايي، كه در هواي سمّ، با هم هدر داديم!
يه‌ گوشه‌ي تاريك، به پروانه‌هاي، كاغذي پر داديم!


هيشكي نفهميد ما دنبالِ چي هستيم
صُب چرا پا مي‌شيم؟ شب چرا مي‌خوابيم؟
شاكي از ابرِ يأس، راضي به بُن‌بستيم! 
با عينكِ دودي عاشقِ آفتابيم!  

خاطره‌هامونو، ريختيم تو چرخِ گوشت! 
به همه بد مي‌گيم! از هم گله داريم! 
سالا ميان مي‌رن! وَ ما نمي‌فهميم:
مردانه می‌شینیم! زنانه می‌باریم!

حيف از نفس‌هايي، كه در هواي سمّ، با هم هدر داديم!
يه‌ گوشه‌ي تاريك، به پروانه‌هاي، كاغذي پر داديم!


برچسب‌ها: ترانه
+ لينك |
دوشنبه 18 اردیبهشت1391
گفت‌وگو از دور

تو از دورم حواست هَس به من وقتی
جُدایی رُ تحمّل می‌کنم هر جور! 
می‌بینی حال و روزم نا به سامونه
می‌بینی که رگام موندن زیرِ ساتور! 

می‌پُرسی از رفیقام در چه وضعی‌یم؟
مي‌گن اُفتاده به الواطي و مَستي! 
نشسته پُشتِ ميزِ خيليا امّا
خيال كرده تويي كه رو به روش هستي! 

تمومِ چیزایی که لایک‌زده تلخه!
به هر جايي كه رفته تنهايي رفته! 
داره حل مي‌شه خونِش توي اين دريا
داره هذيون مي‌گه هَف شبِ هر هفته! 

تو گريه مي‌كُني از رنجِ دو عاشق
كه بسته‌س راهِشون! از همديگه دورن! 
نمي‌سازن با هم! امّا با دلتنگي
توي تقويمِ كُهنه هم رُ مي‌جورن!

نمي‌تونن بدن دل به كسِ ديگه!
نمي‌تونن برن پيش يكي تازه! 
تو گريه مي‌كُني از رنجِ دو عاشق
كه راهاشون به همْ هم بسته هم بازه!

تو از دورم حواست هَس به من وقتي
با چن تا بچه‌غول دس‌خالي مي‌جنگم! 
به اونا كه يه وقتي ردّشون كردم
خودم با كُلي التماس... مي‌زنگم! 

تناقُض داره هر حرفم با حرفِ پيش!
تصادُم داره روياهام با ديوارا
مثِ دُزدا با يه طنابِ پوسيده
دارم از خونه‌هاي نو مي‌رم بالا...
 
يه جاهايي پُر از نوستالژيِ محضم!
يه جاهايي باهام دشمن مي‌شه مغزم!
زياد پيش اومده كه گرم باشم و
همون لحظه به سختي از توو بلرزم! 

تو گريه مي‌كُني از رنجِ دو عاشق
كه بسته‌س راهشون! از همديگه دورن! 
نمي‌سازن با هم! امّا با دلتنگي
توي تقويمِ كُهنه هم رُ مي‌جورن!

نمي‌تونن بدن دل به كسِ ديگه!
نمي‌تونن برن پيش يكي تازه! 
تو گريه مي‌كُني از رنجِ دو عاشق
كه راهاشون به همْ هم بسته هم بازه!


برچسب‌ها: ترانه
+ لينك |
پنجشنبه 14 اردیبهشت1391
ليمبو يا «چه‌گونه از بازي‌كردن لذّت نبريم؟»

«ليمبو» (يا «برزخ») صرفاً يك بازي كامپيوتري نيست. با اين كه در چنين قالبي ساخته شُُده امّا هيچ وجه‌اش به يك «بازي» كه براي يك يا دو گروه سنّي تدارك ديده‌‌شُُده باشد شباهت ندارد. ابداً مُفرح نيست و اگر –دور از جان- مثل بنده اشك‌تان دمِ مشك‌تان باشد از تنهاييِ اين پسربچّه‌ي درمانده و مسير ترسناكِ پيش رويش و از تصوير پسربچّه‌هاي ديگري كه در گذر از اين مسير يا سرشان قطع شُده يا از جايي حلق‌آويز شُده‌اند به بُغضِ گلوگير دُچار مي‌شويد. اين عجيب نيست كه يك «بازي»، كاملاً ضدِ مفهومي كه از برچسب‌اش استنباط مي‌شود عمل كند و تبديل به كابوسي شود به‌شدت تيره كه حتي بعد از به پايان رسيدن، در وجودِ بازي‌كننده‌گان ادامه پيدا مي‌كند؟ نمي‌توانيد فراموش كنيد سفر پُر خطر پسربچّه‌ي شكننده‌اي را كه حاصل‌اش دورِ باطل و برگشتن به نقطه‌ي شروع بوده. سفري براي پيدا كردنِ خواهري گم‌شُده.

به‌طور كلي خبري از رنگ‌آميزي نيست. بازيْ سياه‌سفيد است و تك بُعدي. نه «پايانِ خوش»‌ در كار است، نه «امتياز گرفتن» و «تيراندازي» و هيجاني. با بازي مُعمايي –نسبتاً- سختي طرفيد كه سازنده‌اش يك جوانِ دانماركيِ –به يقين- افسرده است؛ آقاي «آرنت جانسن». همراهِ مجموعه‌اي از موسيقي‌هاي مُتغيرِ فكرشُده (كه غالباً با سينتي‌سايزر ساخته‌ شُده‌اند)، اصواتِ طبيعي به جا (مثلِ صداي راه رفتن روي چمن و پريدن توي قايق و كشيدن مُهره روي ريل) و قاب‌هاي تصويري زيبايي به شكوهِ يك فيلمِ سينمايي. تمامِ كُنترلِ شُما روي پسربچّه، با سه نشانه‌ي «جلو»، «بالا»، «عقب» و –به ندرت- دكمه‌ي «Ctrl» است (طبيعتاً دارم درباره‌ي نُسخه‌ي كامپيوتري‌اش حرف مي‌زنم كه بايد با «كي‌بُرد» طي شود، نه نُسخه‌ي اصلي كه براي Xbox 360 تنظيم شُده).

ليمبو مي‌تواند گاه بسيار دُشوار باشد (مثل مرحله‌ي «جعبه و آسانسور» و بالا بردنِ جعبه از آن الاكلنگِ فلزي يا آخرين مرحله‌اش) و اين دُشواري‌ها (كه فكر كردن به راه‌حل‌هاي قوانين فيزيك را مي‌طلبد) در پيشرفتِ بازي فاصله‌گذاري مي‌كنند. همه‌چيز خيلي ساده شروع مي‌شود و رفته رفته بر پيچيده‌گي پازل‌ها افزوده‌ خواهد شُد. پسربچّه‌هايي آنجا هستند كه قصدِ جانِ شُما را دارند، آن هم به تلخ‌ترين شكل‌هاي مُمكن. در آن اتمُسفرِ غم‌انگيزِ ترسناك دُنبالِ هم مي‌دوند و شُما چاره‌اي نداريد جُز اين كه با خطرها رو به رو شويد، از روي پُل بپريد، مراقبِ جريانِ در رفت و آمدِ برق باشيد، توي نور بمانيد، از بُلندي‌ها روي نيزه‌زار سقوط نكنيد و تا جايي كه مي‌توانيد دوام بياوريد تا خواهر را بجوييد.

تجربه‌ي بازي كردنِ ليمبو، براي نگارنده كه Player حرفه‌اي نيست امّا به‌طور كُلّي از فضاي مُتعارفِ بازي‌هاي ويدئويي خبر دارد، تجربه‌اي تكان‌دهنده بود. تجربه‌ي يك بازيِ بيمار كه در آن براي رسيدن به هدف، به ناچار، بايد جسد يك پسربچّه‌ي ديگر را دنبال خود بكشيد و روي تيغه‌ي تله‌ها بياندازيد تا راه باز شود.


برچسب‌ها: بازي, ليمبو
+ لينك |
دوشنبه 4 اردیبهشت1391
کرگدن

سر و ته دُنیا میای و سر و ته بزرگ می‌شی!
از روزِ تولّدت تا آخرش زجر می‌کشی!
وسطِ نعره وُ دود و صورتای بد دهن
حتی آهو باشی کم کم می‌شی مثلِ کرگدن!
مي‌شي اون روحي كه از همه جهان مُنزجره!
عينِ ديوونه‌ها خیره می‌شه وُ مُنتظره!

جاي قصه‌های خوش توي كتابه! نگو نه!
بختِ تو قُرص زده! يه گوشه خوابه! نگو نه!
اونی که عاشقشی یه جا تو تختی دَمَره!
از شکنجه‌کردنِ تو داره لذّت می‌بره...


به خودت مي‌گی كه با كشتي بعدي در مي‌ری!
امّا تا ابد همین حوالی پا به زنجیری!
هِی کُتک می‌خوری! پا می‌شی و می‌‌اُفتي زمین!‌
حاصل زندگیِ قشنگِ تو می‌شه همین!
روتو كم مي‌كنه روزگار با مُشتاي ملس!
راهِ باقي‌مونده تا خونه‌ی تو يه عالمه‌س!

جاي قصه‌های خوش توي كتابه! نگو نه!
بختِ تو قُرص زده! يه گوشه خوابه! نگو نه!
اونی که عاشقشی یه جا تو تختی دَمَره!
از شکنجه‌کردنِ تو داره لذّت می‌بره...


پ.ن: تصویرْ نمایی‌ست از «گاوِ خشمگین» («مارتین اسکورسیزی»، 1980).


برچسب‌ها: ترانه
+ لينك |
شنبه 2 اردیبهشت1391
پوسترهای جشنواره‌ی فیلمِ کن

آن بالا، مثلِ یک شبح، «سُلیمان کیسّه» (فیلم‌سازِ اهلِ مالی)، پایین‌تر «وُنگ کار-وایِ» بزرگ مثل همیشه خنده‌به‌لب و عینک‌به‌چشم و با دست‌های گشوده، کنارش «پنه‌لوپه کروز» در ژستی که رقص‌های فلامنکو را تداعی می‌کند، باز کنارِ کار-وای «ژولیت بینوش»، آن‌طرف خانمِ «جین کمپیون»، بغلِ او «ژرار دپاردیو»ی مجنون، پایین «پدرو آلمودوبار» که زبان‌اش را با همان شیطنتِ همیشه‌گی از دهان درآورده، آن‌سوی عکسْ «بروس ویلیس» (که در نظر اوّل هیچ ربطی به این جمعِ هُنری ندارد) و تهِ‌ این شکلِ هندسی «ساموئل ال جکسن»؛ همه‌گی مشغولِ پریدن، در یکی از زیباترین پوسترهای جشنواره‌ی فیلمِ «کن» (سالِ 2007).

طراحْ کمالِ استفاده را از ایده‌ی «پریدن» و «بی‌وزنی» کرده و از آن پوستری شاد و انرژیک درآورده؛ هُنرمندانِ خندانی که عکس‌شان بینِ زمین و آسمان ثبت شده‌. در سالی که، اگر مُنصفانه نگاه کنید، پُر بود از فیلم‌ها و چهره‌های مُهم. با «شب‌های زُغال‌اخته‌ایِ من» (اثرِ شگفت و خوش‌باشِ کار-وای) افتتاح شد، گروهی مثلِ «U2» روی صحنه‌اش اجرا کردند و جوایزش به فیلم‌های انسانی و درخشانی مثلِ «چهار ماه و سه هفته و دو روز» (ساخته‌ی «کریستین مونیو»، درباره‌ی موضوعِ حسّاسِ سقطِ جنین)، «پارانوید پارک» (اثرِ «گاس ون‌سنت» با فیلم‌برداری فیلم‌بردارِ دائمیِ کار-وای)، و «لبه‌ی بهشت» (ساخته‌ی «فاتیح آکینِ» تُرک‌تبار) رسید. «مگی چانگ» (بازیگر ثابتِ فیلم‌های کار-وای)، «اورهان پاموک» (نویسنده‌ی تُرک‌تبارِ برنده‌ی جایزه‌ی «نوبل»)، «مارکو بلوچیو» و «استفان فریرزِ» تماشایی جزوِ هیأتِ داوران‌اش بودند و کسانی مثلِ «رُی آندرسن»، «الکساندر سوخورف»، «کوئنتین تارانتینو»، «اِمیر کاستاریکا» و برادرانِ «کوئن» فیلم‌های مُهم‌شان را در آن نمایش دادند. کنِ سالِ 2007، کنِ تغییرها بود. کار-وای با «شب‌های زُغاله‌اخته‌ایِ من» چهره‌ی تازه‌ای از دُنیایش رو کرد و برگی نو در کارنامه‌اش ورق‌زد، برادرانِ کوئن با «هیچ‌ سرزمینی برای پیرمردان» و «دیوید فینچر» با «زودیاک» قُلّه‌های ژانرِ جنایی مُدرن شدند، کاستاریکا با «قول‌اش را به‌‌م بده» به یک‌جور فضای خُل‌خُلیِ مهربان و نوعی کُمدیِ ساده‌ی سبُکِ هَپی‌اِند رسید، «کیم کی-دوک» با «نفس» جهانی را خیره کرد، «آندری زویاگینتسف» در «تبعید» نشان داد می‌توان بی‌رحم‌تر (و تغزّلی‌تر) از «بازگشت» هم فیلم ساخت، تارانتینو با «ضدِ مرگ» و آن تصاویر خش‌دار و آن رهایی و بی‌بند و باریِ روایی به سینمای موردِ علاقه‌اش در کودکی ادای احترام کرد، فاتیح آکین در لبه‌ی بهشت به دستاوردِ قابل‌توجّهی در کار با بازیِ زمانی و روایت مُتقاطع رسید و «مایکل مور» با «سیکو» ثابت کرد فرقی ندارد موضوعِ موردِ بحث‌اش بهداشت باشد یا کُشتاری در یک مدرسه، او در هر حال به نتایجی منطقی و اساسی درباره‌ی زندگی‌کردن در آمریکا می‌رسد.


برچسب‌ها: وُنگ کار, وای, جشنواره‌ی فیلم کن
+ لينك |
شنبه 26 فروردین1391
بزك

ترانه‌سُرا، خواننده:‌ آرمين ابراهيمي
گيتارِ بيس و ملودي: حميد جمشيدي
هم‌خوان: الهه رجبي
ضبط و ميكس: آيدين انزابي‌پور

دانلود


برچسب‌ها: بزك
+ لينك |
دوشنبه 21 فروردین1391
كارِ دوشنبه

براي آن‌كه از تناوُلِ يك‌‌ظرف توت‌فرنگيِ سُرخِ دُرُشتِ خوش‌تراشْ حضّ وافر ببريد، پنجره‌هاي اُطاقِ نشيمن و اُطاق‌خواب‌ها را، در آرامش محض و به قدم‌هاي نرم، سرتاسر باز مي‌كُنيد و توي نور، صبور، به بوييدنِ توت‌ها مشغول مي‌شويد و مي‌دانيد اينْ تنها كاري‌ست كه به دوشنبه‌ي مشكوك معنا مي‌دهد و مي‌دانيد «توت‌فرنگي‌خوردن» يعني بوييدن‌، ديدن‌، و از سُرخيِ غليظِ اشتهاآور سرريز شُدن. اين كار، كارِ خوردنِ توت‌فرنگي، خود به خود به چند ساعت وقتِ آزاد نياز دارد؛ رفتن به بازار و گشتن در همهمه وُ برانداز كردنِ گاري‌هاي پُر از توتِ قرمز و از ميانِ جمعيت گذشتن و رسيدنِ به يك گاري دلخواه كه فروشنده‌اي خنده‌‌رو دارد (و با اشتياق سلام‌ات را جواب مي‌دهد) و از او قيمت گرفتن و حسابِ كيفِ پول را داشتن و با يك كيسه ميوه به خانه برگشتن و شُستنِ ميوه‌هاي نو رَس و باز كردنِ پنجره‌ها (آن هم در آرامش محض و به قدم‌هاي نرم) و نشستن روي مُبل، در نور، و نگاه كردن و بوييدن و از سُرخي غليظِ اشتهاآور سرريز شُدن و فكر كردن به مسيري كه هر يك از اين توت‌ها آمده‌اند تا رسيده‌اند به ظرفي در اُطاقِ نشيمنِ خانه‌‌‌اي روشن. اين، كارِ‌ دوشنبه است.

+ لينك |
یکشنبه 13 فروردین1391
در دنياي «روي جلد»ها...

 

اشتهابرانگيزترين بخشِ حرفه‌ي روزنامه‌نگاريْْ زندگي‌كردن در دنياي «روي‌ جلد»هاست. روي جلدهاي زرد و مُبتديانه و شُلوغ، روي جلدهاي فكرشُده و خاص و مُبتكر،‌ روي جلدهاي ساده و خلوط، روي جلدهاي عكس‌محور و گرافيكي و فانتزي و سوررئاليستي، و بعد، چيدمانِ فونت‌ها، رنگ‌آميزي قاب، پس‌زمينه و دورنماي كُلّي، تعادلِ بصري، ايده‌هاي شيطنت‌آميزِ زبانِ تصويري و جزئياتِ ديگر. روي جلدها يكي از مُهم‌ترين بخش‌هاي كارِ مطبوعاتي‌اند؛ چون نقشِ ويترينِ مُحتوايشان را بازي مي‌كنند و هر قدر اين ويترين دلچسب‌تر چيده شُده باشد، بازخوردِ اجتماعيِ غليظ‌تري خواهد داشت و به تداوُمِ تصويرِ ذهني مُخاطب از ماهيتِ يك مجله كمك مي‌كند. مُخاطب به مرور، اسمِ آن مجله را، با همان لوگو و تزئينات، در مجموعه‌اي مي‌شناسد كه از يك فكرِ واحد پيروي مي‌كند و مسير مشخصي دارد و مي‌شود از ميانِ ده‌ها مجلّه روي يك دكّه، تشخيص‌اش داد. يك طراحي خوب، لزوماً پيچيده و پُر دست‌انداز و سخت‌فهم نيست. شما حتي مي‌توانيد از روي جلدهاي مجله‌هاي عامه‌پسندِ روزِ جهان، كه غالباً پُشت‌شان به حضورِ يك طراح كاربلد گرم است، ايده‌هاي شگفت‌انگيزي بگيريد كه جاي ديگر، در فُرمت و متناسب با محتوايي ديگر، به كارتان بيايد. مُمكن است اين ايده‌هاي سرگردان، جايي –حتي- در يكي از روي جلدهاي مجلّه‌هاي «vanity fair»، «vogue»، مجلّه‌هاي مربوط به مُد و لباس و آرايش يا حتي مجلّه‌هاي ورزشي پنهان شُده باشد. و اتفاقاً خيلي‌وقت‌ها هم هست؛ جنسِ انرژي و آرامش و سكون و حركتي كه در طراحي روي جلدِ اين مجلّه‌هاي عموماً popular به كار مي‌رود با آنچه در مجلّاتِ –به اصطلاح- «هُنري» ديده‌ايم زمين تا آسمان فرق مي‌كند و جوامع جهانِ امروز، در اكثرِ موارد، تلفيقي از اين دو را مي‌طلبند. يعني وجودِ‌ نوع نگاهي هُنرمندانه و ظريف و نكته‌سنج، در قالبي آميخته به انسجامِ «ديداري» مجلاتِ‌ مُعتبر و پر فروشِ جهان. هم‌زمان واضح و قابل تعمُق، زيبا و بي‌ادعا، خاص و فهميدني. مرور شيوه‌ي كارِ طراحانِ دنيا با «سوژه» و «تيتر» (و ارتباطِ تنگاتنگِ اين طراحان با سردبيرها) خود به نوعي تمرين مي‌ماند. تمرينِ چه‌گونه ديدنِ جهان، از بُعدي ديگر، با زاويه‌ي ديگر، در شرايطي كه پس زدنِ ايده‌هاي نو، به زوال (و جايگزين شُدن بي‌درنگِ نُسخه‌‌هاي مَجازي) مي‌انجامد.

براي مثال، به روي جلدهاي «شخصيتِ سالِ» مجلّه‌ي «Time» نگاه كنيد كه سال‌هاست شيوه‌ي –كم و بيش- يكساني پيش گرفته. پُرتره‌ي دُرُشتي از سوژه بر وسطِ صفحه مي‌نشاند، لوگوي قرمزرنگِ Time پُشت (يا بالاي) سرِ سوژه قرار مي‌گيرد و نام‌اش با فونتي بسيار ساده گوشه‌ي جلد درج مي‌شود. اين سادگي و سهولت و آرامش، از جامعه‌ي مُدرن و سرريز از شيك‌ترين طراحي‌هاي روز بازخوردِ مُثبت گرفته و به همين دليل هم مُدّت‌هاست بدونِ‌ تغييرِ چشم‌گير ادامه دارد (زيرا تمامِ رفتارهاي يك مجموعه‌ي فرهنگي/ادبي يا هر مجموعه‌ي ديگري كه با جامعه مرتبط است، دست‌كم در غرب، به واكنشِ مخاطب بستگي دارد و اگر مُديرانِ مجلّه‌اي احساس كنند عُنصري زائد است و دوران‌اش گذشته و خواننده تمايلي به آن ندارد، بدونِ وقت‌كُشي عُنصرِ ديگري جايگزين‌اش مي‌كنند). كار با «سادگي» در اين شُماره‌هاي «شخصيتِ سال» به جايي رسيد كه –محض نمونه- مسئولانِ Time در يك شماره‌ كم‌ترين ويرايشي بر كك و مك‌هاي بي‌شُمارِ صورتِ «مارك زاكبرگ» نكردند و عكس او را، همان‌طور كه برداشت شُده بود، روي جلد چسباندند. مجله‌ي مُعتبرِ «كايه دو سينما» از همين سادگي در مُدلي ديگر استفاده كرده و همينطور «rolling stones» كه روي جلدهايش از شُهرتِ بيشتري برخوردار است و خوانندگان مجلّه، مثلاً در صفحه‌ي فيس‌بوكِ آن، بحث‌هاي مُفصلي درباره‌ي جزئيات‌اش با هم مي‌كنند و از انتخابِ سوژه تا دُرُشتي فونت‌ها، همه‌چيز را زير ذرّه‌بين مي‌برند در بسياري از شُماره‌هايش به همين سيستمِ ساده‌گرايي رو آورده. طراحي‌هاي جذابِ «GQ» يكي ديگر از محصولاتِ ديدني‌ست كه با تعددِ تيتر كارهاي جالب‌توجّهي كرده. نشريه‌ي «The New Yorker» هم روي جلدهاي شاهكاري دارد كه با هوشمندي فوق‌العاده‌اي بسته شده‌اند و همچنين كاورهاي زيباي «national geographic» كه دقيقاً مثلِ شبكه و سايت‌اش با وسواس اداره مي‌شود از اين دقت و اهميت‌دادن به ويترين بي‌بهره نمانده‌اند.

روي جلدها، دنياي وسيعي دارند. حتي وسيع‌تر از تعدادِ نشريه‌هايي كه هر ماه و هر 15 روز و هر هفته بر پيشخوان‌ها چيده مي‌شوند و در فروشگاه‌ها عابران را به تماشا دعوت مي‌كنند. دنيايي سرشار از كلمات و رنگ‌ها و عكس‌ها. سرشار از ايده‌ها.


برچسب‌ها: طراحي, روي جلد, مجله
+ لينك |
سه شنبه 8 فروردین1391
معكوس
تو جهاني كه داره مي‌پوسه ، من يكي با آينه‌ها روراستم!
تنهام امّا با خودم خوشبختم ، اين همون چيزيه كه مي‌خواستم!
نه شُدم بازيچه‌ي هر روحي ، نه با احساس كسي وَر رفتم!
نه درو واسه همه وا كردم ، نه به هر خونه‌ي بي‌در رفتم!
خطِ قرمز كشيدم رو اسمي ، كه منو براي يك شب مي‌خواد!
كه با هر مترسكي مي‌رقصه ، اسم‌شو مي‌ذاره «عشق ِ آزاد»...

وقتي كه شوخي‌يه «عاشق بودن» ، من به دوس‌داشتنِ من مشغولم!
سر بُلندم كه تو اين تاريكي ، شادِ شادم گوشه‌ي سلولم!


هر كي با دشنه به رگ‌هام كوبيد ، من بهش خيره شدم خنديدم!
هر كسي... هار شُد و دورم زد ، من چيزي نگفتم و بخشيدم!
نبايد شبيه اين مردُم شم ، كه دارن خونِ همو مي‌نوشن!
روي نعش همديگه مي‌رقصن ، پوستِ هم رُ مي‌درن مي‌پوشن!
نبايد شبيه اين مردُم شم ، تو جهاني كه داره مي‌پوسه!
من يكي با آينه‌ها روراستم ، حتي وقتي نتيجه‌ش معكوسه...

وقتي كه شوخي‌يه «عاشق بودن» ، من به دوس‌داشتنِ من مشغولم!
سر بُلندم كه تو اين تاريكي ، شادِ شادم گوشه‌ي سلولم!

برچسب‌ها: ترانه
+ لينك |
شنبه 5 فروردین1391
با فاکنر زنده‌گی کردن...

با «فاکنر» زنده‌گی‌کردن مثلِ هم‌خانگی با آدمی‌ست به‌شدّت عجیب، فریبنده و جذاب، پیچیده و غیرقابلِ پیش‌‌بینی، اسرارآمیز و پُر پیچ و خم، و جهان‌دیده و سرد و گرم چشیده. با فاکنر زنده‌گی‌کردن بهترین راه برای ندیده‌گرفتنِ مُشکلاتِ بی‌شُماری‌ست که این روزمره‌گیِ وحشتناک بهمان تحمیل می‌کند و سر که برمی‌گردانیم می‌بینیم نیمی از عُمر به حل‌کردنِ آن مُشکلاتِ ناچیزِ -در عین حال- غول‌پیکر گذشته و نه فقط چیزی حل نشُده که در هم‌چنان بر همان پاشنه می‌چرخد. فاکنر، راهِ دیگری برای «دیدن» پیشنهاد می‌کند.

سیزده سال داشتم و آن‌وقت‌ها کامپیوتر و اینترنت در کار نبود و زمانِ فراغت من، تقریباً تمام و کمال، به کتاب‌ورق‌زدن و گوش دادن به قصّه‌های شبانه‌ی رادیو و تماشای فیلم‌های کرایه‌ای می‌گذشت. پولی که دستم می‌آمد سوارِ اتوبوس می‌شُدم و خودم را می‌رساندم به میدانِ «انقلاب» و از پلّه‌های آن ساختمانِ کهنه که از بینِ انبوهِ سمبوسه‌‌فروش و کفش و فالوده و کُلاه و سی‌دی و پنجه‌بُکس و روسری و کباب و سیگار برچسب‌های دُرُشتِ «کتاب» رو تن‌اش چشم را نوازش می‌داد بالا می‌رفتم و آن مغازه‌های کوچکِ نم‌گرفته را زیر و رو می‌کردم و با یک کیسه «خوراکیِ روح» به خانه برمی‌گشتم؛ گاهی چند کتابِ شعر، گاهی یک رُمان، و بیشتر کتاب‌های تخصّصیِ سینما. ویژه‌گیِ مُشترکِ تمام‌شان این بود که دست‌دوّم بودند. با جلدهای گاه خط‌خطی و نیمه‌پاره و کاغذهای -گاه- زرد رنگ که رو تنِ یکی‌شان -مثلاً- ردِ مدورِ فنجانِ قهوه دیده می‌شُد.

یک روزِ بهاریِ زیبا بود و عیدی‌هایم را جمع کرده بودم و از سلمانی می‌آمدم و سوارِ یکی از اتوبوس‌های انقلاب، دست به میله، از «سلسبیل» بالا می‌رفتم و مردُم و مغازه‌ها و ویترین‌ها را تماشا می‌کردم. روزی بود به غایت دل‌انگیز، با نسیمی که گردنم را نوازش می‌کرد و رایحه‌ای که انگار جُز من سایرِ مُسافرین هم استشمام‌اش می‌کردند و به همین خاطر جای اخم‌های کت و کُلفتِ بازنشُدنی، دست‌کم همان یک‌روز، لب‌خند به لب داشتند. در ایستگاهِ انقلاب (که می‌شُد پایانه) پیاده شُدم و سرخوش، قدم‌زنان، سمتِ ساختمانِ قدیمی رفتم. آن روز، بعد یک خریدِ مُفصل، به خانه که برمی‌گشتم خبر نداشتم قرار است با چه کسی آشنا شوم؛ یکی از کتاب‌های توی کیسه‌ها، «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر بود. رسیدم، لباس عوض کردم، یک ظرف چیپس و لیوانی آبِ خُنک آوردم، پنجره را باز گذاشتم و کتاب را گشودم. نورِ مُلایمِ چشم‌نوازی به فرش و کتاب و لیوانِ آب می‌تابید و انگار در دلِ زمان زندگی می‌کردم. زمان را حس می‌کردم. زمان را نفس می‌کشیدم.
یکی از جذابیت‌های خریدنِ کتاب‌های دست‌دوّمْ دیدنِ نشانه‌هایی‌ست که خواننده‌های قبلی روی کتاب باقی گذاشته‌اند. زیر جُمله‌ای خط کشیده‌اند، نظرشان را پای صفحه‌ای در موردِ خاصّی یادداشت کرده‌اند، و این نشانه‌ها به طرز گسترده‌ای مُتغیر است. از یک دل‌نوشته‌ی احساساتیِ رقیق، تا یک تحلیلِ ادبیِ عادلانه. از یک شماره‌تلفن (که انگار جای سالم دیگری برای نوشتنش در دسترس نبوده) تا جُمله‌ای خشمگین خطاب به یکی از کاراکترهای داستان! روی دوّمین صفحه‌ی خشم و هیاهو (به ترجُمه‌ی «بهمن شُعله‌ور») با خودکار مشکی، به خطی خوش‌تراش، نوشته شُده بود «فیروزه جان، زندگی من هم چیزی شبیه همین کتاب است. با عشق برای تو که عاشق شُده‌ای» و زیرش امضا کرده بود: «یاسر». همین‌طور که به «فیروزه جان» فکر می‌کردم و این که او در کمالِ مُحبّت هدیه‌ی یاسر را در قبالِ پولِ نقد به کتاب‌فروشی‌های میدانِ انقلاب تقدیم کرده و حسِ خاله‌زنکیِ شگرفی ترغیبم می‌کرد بدانم ماجرای یاسر و «فیروزه جان» چی بوده و سرانجام‌اش به کُجا کشیده، ورق زدم و رسیدم به نُخستین سطورِ رُمانی که، زنده‌گیِ کوچکِ پسربچه‌ی سیزده‌ساله را، از این رو به آن رو کرد و جهانی را پیشِ رویش گذاشت درّنده و دوست‌داشتنی و پُر خطر و تلخ و رنج‌آور و ‌رنگینه. با آدم‌هایی آشنایش کرد که بی‌نهایت دیوانه امّا عاقلِ عاقل بودند. عاشق بودند و سرگشته و این سرگشته‌گی، انگار، تقدیرشان شُده بود. اوّلین جُمله‌ها را، زیر لب، در آن خانه‌ی بهاری، نزدیکِ پنجره و آبِ خُنک و ظرفِ چیپس، زمزمه کردم:

«از لایِ نرده وُ لا به لایِ گُل‌های پیچاپیچ می‌توانستم زدنِ آن‌ها را ببینم. داشتند به طرفِ جایی که پرچم قرار داشت پیش می‌آمدند و من از کنارِ نرده راه می‌رفتم. لاستر کنارِ درخت گل توی علف‌ها را می‌گشت. آن‌ها پرچم را بیرون آوردند و داشتند می‌زدند. بعد پرچم را زیر سرجایش گذاشتند و به طرفِ میز رفتند و او زد و آن‌یکی زد. بعد دنبالش را گرفتند و من از کنارِ نرده راه رفتم. لاستر از کنار درخت گل آمد و ما به کنار نرده رفتیم و آن‌ها ایستادند و ما ایستادیم و من از لایِ نرده نگاه کردم، و لاستر میانِ علف‌ها را می‌گشت. آن‌ها از چمن‌زار گذشتند و رفتند. من به نرده چسبیدم و رفتن‌شان را تماشا کردم.

لاستر گفت: حالا نیگاش کُن! خجالت نمی‌کشی؟ سی و سه سالته! بعد از این که من این‌همه را تا شهر رفتم که اون کیکو برات بخرم باز اینجوری می‌کنی. جلو نق‌نق‌تو بیگیر! نمی‌خوای با من کُمک کنی این رُبعِ دُلاری رُ پیدا کنیم تا بلکه امشب بتونم برم نمایش؟

آن‌طرفِ نرده آن‌ها داشتند آهسته می‌زدند. من از کنارِ نرده به آنجا که پرچم بود رفتم. پرچم بالای علف‌های روشن و درخت‌ها باد می‌خورْد.»

دو بار خواندنِ بی‌وقفه‌ی خشم و هیاهو تا آخرِ‌ بهار طول کشید و کتابْ چنان سنگین بود که تحمُلِ وزن‌اش پسربچه‌ی سیزده‌ساله را به سکوتِ موقتی در خانه و مدرسه رسانْد. فکر کردن به «بنجی»، به رنجی که می‌بُرد و ما تنها می‌توانستیم میزان‌اش را «حدس» بزنیم نه فقط تمامِ فصلِ اوّلِ کتاب بلکه تا آخرِ فصلِ بهار همراهم ماند. فکر کردن به «کونتین» و «جیسون» هم از همان‌دست بود. فاکنر از نُخستین سطرهای جادوییِ خشم و هیاهو هم‌خانه‌ی عزیزِ دائمی‌ام شُد و در طی این سال‌ها، آنچه اتفاق اُفتاد، فقط افزودن به میزان غلظتِ ستایشم نسبت به او بود. او را برای آنچه که بود و آن‌طور که جهان را می‌دید دوست داشتم. برای تواناییِ مثال‌زدنی‌اش در توصیفاتِ درخشان ادبی، برای کار با فُرم‌های بی‌سابقه‌ی نوشتاری و استفاده از «زبانِ رمز»، برای درکِ عجیب‌اش از «انسان» و «تنهایی» و «دردِ بودن». دردی که او خود بیش از همه احساس می‌کرد و برای خلاص‌شُدن از آن، انگار، باید آن را به شخصیت‌های راه‌گُم‌کرده‌ی بی‌پناه‌اش می‌بخشید. فاکنر، راهِ دیگری برای «دیدن» پیشنهاد می‌کند. راهی که در نهایتِ ساده‌گی، اوجِ پیچیده‌گی‌ است.


برچسب‌ها: خشم و هیاهو, ویلیام فاکنر
+ لينك |