تبليغاتX
In The Mood For Love - یک نامه؛
یادداشت‌های آرمین ابراهیمی

فرانچسکوی عزیز، سلام.

می بخشی که اینطور بی خبر و ناگهانی ازت دوری کردم و البته بعد هم فهمیدم که تو خیلی دنبالم گشتی و تمامِ جاهایی را که با من و به نشانه ای از من می شناختی زیر و رو کردی و سرِ خواهرم داد زدی و این حرف ها، که البته برای آن داد ممنونم. به موقع بود. نیم ساعت گریه کرد و بعد انگار شوک به ش وارد شده بود تمام برخوردهای زشت اش را کنار گذاشت. می بخشی که اینطور ناگهانی ازت فاصله گرفتم و می دانم که به صدای من عادت داشتی همانطور که خودم به حضور مدام تلفنی تو عادت کرده بودم و باز هم می دانم که مثل هر تجربه ی دیگری اوقات سگی سختی را گذرانده ای. وقتی آدم کسی را دوست دارد و پس از ناکار شدن همه ی توهم هایش احساس می کند که دیگر از طرف او دوست داشتنی یا دست کم قابل تحمل- نیست روزها و ساعت ها تهدیدکننده و تک بُعدی تر از همیشه می شوند. پس بنا بر این تو را خوب می فهمم.ا لبته من یک پسر نیستم و اگر هم بودم مطمعنم که ریخت تو را نداشتم. بیشتر شبیه بذهکارهای مُفی بی هدف می شدم تا یک روشنفکر مو فِر شاعر.شبیه پسرهایی می شدم که اولین فکرشان این است که زنی را روی تخت بخوابانند، نه مثل تو که این، احتمالا آخرین فکرت خواهد بود! تو فعلا تئوری و حقیقت برای تطبیق دادنن این تئوری ها و فیلسوف و دلقک برای کشف کردن داری، فعلا قهوه و آندره بروتن برای اکتشاف داری، هنوز برای «شناختن مدل های گوناگون پورنوگرافی در هنر» وقت داری، ... نه این که من با گفتن این حرف ها مثلا بخواهم خودم را از همه ی این بندها آزاد بدانم و تو را درگیر چیزی که حالا فرا تر از آن ام. نه. فقط دارم می نویسم. هیچ چیز دیگری نیست. هر موجود بدبختی که بخواهد به یک مرحله از آن به قول معروف «درک» احمقانه برسد باید از این مراد و مرید بازی ها و «آه»های آنچنانی پشت سر تئوری های هذیان وار اَساتید مو رنگ کرده از خودش صادر کُند، همانطور که من کردم و تو خواهی کرد و فرزندان من و تو هر چه هم در اسباب بازی های بزرگ تری که این سیرک بهشان پیشکش می کند سرگرم باشند از خود صادر می کنند. این مثلا «دوره» تنها نفعی که دارد این است که باعث می شود آدم به جوانی و نوجوانی و عقاید آن زمانش خیانت کُند و به راحتی آن همه عشق و هواداری و آرمان خواهی را یک «اشتباه» بداند. همانطور که من، و تو، و فرزندان ما. برای این که خیال ات جمع باشد اضافه می کنم که به خاطر این چیزها ترک ات نکردم. راستش خودم هم درست نمی دانم چرا ترک ات کردم! البته «ترک» واژه ی لوس و نخ نمایی ست که بیشتر به درد روسپی های توی فیلم می خورد، و خجالت می کشم از آن ترانه هایی که به نام کوچکم نوشتی و اشک های دُخترانه ای که راحت و خودمانی در آن آپارتمان خالی ریختی و همه ی آن پرسه ها و پارک ها و پاییزهای آدم کُش...خجالت می کشم که همه ی این ها را با تو بودم و حالا به همان راحتی که آدم بزرگ ها به عشق های جوانی شان می گویند «اشتباه» آخر عشق کوچک خودمان را با «ترک کردن» می نویسم.

همه ی این ها فقط حرف است فرانچسکوی عزیزم. و اگر نه «آدم» که تکراری و خسته کننده نمی شود. آدم تا وقتی این سیاره می چرخد و خرچنگ ها برای حیات روی ماسه ها با موج جا به جا می شوند برای شناختن جا دارد. عشق هر قدر هم که کم رنگ و بی رنگ و بی حرف و سرد بشود و از بین برود از درون آدمی آمده که «تأثیر» می پذیرد و به یک لبـخند گـُر می گیرد و درون این آتش با خیال راحت می سوزد و با همان خاطره ی موقت خیس می شود. همه این هایی که تا این جا گفتم فقط یکسری واژه های بی ربط بود که بدون اختراعِ «زبان» شاید هیچ وقت هیچ موجود زنده ای معنی شان را «احساس» نمی کرد. و اینطوری، چغدر کثیف و مصنوعی و ساخته گی می شود «زبان» و دستورهایش. نه؟

فرانچسکوی عزیزم، حالا که می نویسم بیرون اطاق من در نور تیر برق باران می بارد. و باران به لبه های یک جایی می خورد و از شیارهای فروریخته ی حوالی پنجره ام می چکد تو. روی زمین روی یک فرش نشسته ام و چایی ام یخ کرده است. مهم نیست. امشب فقط قصد دارم بنویسم. چه با سر دردی که به چایی هم خوب نمی شود چه بدون آن. امشب انگار فاصله ی میان ما شروع کرده به کم شدن. و می دانم اگر همینطور بنویسم بی برو برگرد کاغذها همه سیاه می شوند اما من حرفم را نمی گویم. اینطور نوشتن را خیلی دوست دارم. بهانه نمی خواهد. آدم هر چیزی که می خواهد می گوید. ولی اول می خواستم دلیل این احساسم را برایت بگویم... راستی چه بر سر آن مقصود آمد؟ یادم رفت انگار! ...آره، می خواستم بنویسم که چند ساعت پیش به این تلویزیون کوچکی که به تازه گی خریده ام یک دستگاه «ویدئو» وصل کردم و نشستم به تماشای نسخه ی زبان اصلی و کامل دوازده صندلی. فرانچسکوی خوبم، چه طور می شود کسی چنین احساسی داشته باشد؟ باور نمی کنی، وقتی فیلم شروع شد شروع کردم به زار زدن. یادم افتاد که این اولین تجربه ی س.ک.س.ی ما بود! یادم است فیلم که شروع شد هنوز ماجرا پا نگرفته بود که ما تو بغل هم بودیم! با این که هیچ کُدام مان چیزی از «تماشای فیلم دوازده صندلی» نفهمیده بودیم وقتی عنوان بندی پایانی بالا رفت هر دو با هیجان از «لذت» تماشای آن گفتیم و تازه یادم است که تو حتا فیلم را تحلیل هم کردی! البته من بعدها فیلم را دوباره و سه باره دیدم و فهمیدم که خیلی فیلم خوبی است و کُلی هم ازش لذت بُرده بودم. اما، امشب وقتی بعد از این مدتی که بین من و زنده گی با تو گذشته نشستم پای تلویزیون و زُل زدم به تصویر فهمیدم این فیلم انگار فیلم زنده گی من بوده! شوخی نمی کنم.می دانم آدم بدجنسی هستی و حالا داری به سلیقه ی مُبتذل و کوتاه فکرانه ی من می خندی. اما فرانچسکو، اگر خندیدی بدان که ممکن است هیچ وقت همچون «احساسی» به سراغت نیاید. همانطور که من هم فکر نمی کردم. به کجا رسیدم؟ داشتم از این که چه چیزی باعث شد دست به قلم ببرم می گفتم. بله، آن چیز همین فیلم بود. فیلمی که خب، درباره ی آدم بود و آدم و آدم و آدم و زنده گانی اش. یادم می آید آن شب هم باران می آمد. همسایه های ناشناس تو در آن آپارتمان بی نور سر و صدای ما را شنیده بودند و من داشتم از خجالت می مُردم وقتی آن خانوم گوشتآلود مو بور مرا شناخت و با آن لبخند شیطانی حال مادرم را پرسید! یادت می آید؟ همان شب که دوازده صندلی را دیدیم و من گرم گرم بودم وقتی به پایان آن فیلم می خندیدیم، حالا هم گرم گرم ام، اما در پایان فیلم مثل دخترهای دبستانی می گریم. به سرنوشت مختوم و هولناک آدم. به آدم عقیم از زنده گی! پایان اش من را می کُشد فرانچسکو و رویای موهومی دارم که تو پُشت این درها، جایی پشت این پنجره ها ایستاده ای و در لحظه ی بد، در موقع بی قراری و بی تابی من سر می رسی و لبخند دلنوازت ذوق زده ام می کند. همانطور که قبل ها همیشه بی دلیل با دیدن ات ذوق زده می شدم، حتا وقتی حالم خوب نبود و حتا وقتی حالت خوب نبود. همین حالا که می نویسم دیوید گیلمور در رادیو می خواند و من به تو و آن عینک بزرگ و سبزت فکر می کنم و تازه می شوم! نمی دانم چرا باید در این ساعت رادیو چنین آهنگ افسرده کننده ای پخش کند. نمی دانم چرا همه چیز باید طوری باشد که یک آدم دلتنگ یک آدم دیگر بشود. همینطور دارم با سر فرو می روم در خاطراتمان. دارم فرو می روم در تماشای مشترک گلن گری گلن رس که شب سختی برای هر دومان بود، و فرانسچکوی شیرینم، آیا تا حالا فکر کردی که همه ی آن دلتنگی ها و سختی ها به این دلیل بود که ما در کنار هم بودیم و از آینده ی بی هم بودن می ترسیدیم؟ کمی فکر کن ببین یادت می آید. یک شب –حوالی مارس- بعد از گردش در متروهای پاریس و بعد از رسیدن به آخرین سیگارفروش و خریدن آخرین بستنی ها وقتی برگشتیم به آپارتمان... یادت می آید اصلا؟ وقتی برگشتیم فیلم جدیدی را از کمدت بیرون آوردی و گذاشتی توی دستگاه و ولو شدیم روی کاناپه... یادت هست؟ نمی دانم می توانم ادامه بدهم یا نه. وقتی وودی آلنِ تو به میا فارو آن حرف های وحشتناک را می زد و ما هر دو بی اختیار دست به گلوهای مان برده بودیم و بی صدا گریه می کردیم... یادت هست؟ در زن‌ها و شوهرها. آنجا که آلن و فارو نشسته اند روی مبل و جدایی نزدیک است. یادت می آید شیرین روزگار من؟! همه ی آن فیلم ها حالا هر جا که باشند بوی تو را می دهند. دیگر نتوانستم آن فیلم ها را ببینم، چون فیلم ها بوی شال های تو را می دادند! چون توی این فیلم ها جای همه ی آدم ها تو را می دیدم. برای همین وقتی در ویدئو کلوپ به دوازده صندلی برخوردم انگار چیزی در من جا به جا شد. انگار یکی یقه ام را چسبید و تکانم داد. به خودم گفتم که در آن کلوپ دارم چه کار می کنم؟ و نگاه کردم به عکس روی جلد فیلم و بغض ام گرفت. شب های بی خوابی و لئونه برایم زنده شدند. شب های صحرای سرخ برایم زنده شد. شب های مسافر. شب های تماشا و تماشا و تماشا... شب های آپارتمان تو، شب های دست های تو، شب های تلخ و شب های نامرعی! انگار کار ما تنها این بود که در فیلم های غم ناک غرق بشویم و تنها از بخش گریه دار آن ها سهم ببریم! انگار به ما نیامده بود موقع تماشای سه‌شنبه‌ها با موری و 1900 بخندیم! حالا که فکر می کنم می بینم حتا آن س.ک.س ها همه برای فرار از این احساس بود، و حتا این جُدایی. چه مسخره! چرا با هم بودن اینقدر آزاردهنده است؟ چرا باید تمام عمر را به آرزوی فرار از تنهایی سر کنیم و وقتی هم که از تنهایی بیرون می آییم یکجور سرگردانی، یکجور ناآرامی که بیشتر نوبالغ ها در بهار دُچارش می شوند به سراغ مان بیاید؟! یکجور احساس دلتنگی برای تنهایی!؟

هفته ی پیش در یک فروشگاه لباس کار گرفتم. یکی از متصدی های نزدیک ویترین هستم! کارم ساده است و از آنجا در مواقع بی کاری و بارانی –که فراوان است- آدم ها را نگاه می کنم و چترها را نگاه می کنم و بوسه ها را نگاه می کنم و به خودم فکر می کنم که در این شهر ناشناس مثل یک یاغی تحت تعقیب مخفیانه و پنهانی و ناشناس به زنده گی ام ادامه می دهم. بدون هیچ آشنایی، بی هیچ رفیقی، و البته از این طور زیستن راضی ام. با تنهایی مشکلی ندارم و حالا مثل گذشته جوش های ریز صورتم برایم مهم نیستند و به فکر جراحی دماغم نیستم. نه این که بخواهم کم کم شبیه مردها یا راهبه های تارک دنیا بشوم! بلکه دارم با خودم کنار می آیم و دارم از دوست داشتن های بی خود فاصله می گیرم. دارم سعی می کنم یکبار دوست بدارم و «واقعا» دوست بدارم. از وابسته گی هایم کم می کنم و این طور زیستن برایم مثل این است که آدم سوار ماشینی باشد و هر جا که بخواهد توقف کند و هر وقت هم دلش نخواست راه بیفتد و برود. تمام زنده گی ام را در یک چمدان جا داده ام که البتـه در مواقع لـزوم می توانم با یک لگـد از خـودم جُدایش کنم و دست هایم را فرو کنم در جیب ام و راهیِ مقصد بعدی بشوم. راهی یک ایستگاه اتوبوس دور افتاده در جونوب، راهی یک مُتل که صدای تازه زوج ها از پشت دیوارهایش آدم را غلقلک می دهد! درآمد این شغل جدید از کار قبلی یک کمی بهتر است و گاه گـُداری می توانم فیلمی هم کرایه کنم یا، همین چند وقت پیش مثلا یک دست زیرپوش شکلاتی رنگ خریدم که البته برای شورت اش مقداری اضافه سایز دارم و باید رژیم بگیرم، و از این جور ناپرهیزی ها می شود با حقوق اش کرد. در کنار این ها دارم اسپانیایی یاد می گیرم. مدت ها پیش برای یک دوره ی مُدل استخدام شده بودم و همانجا با خانومی آشنا شدم که یکسری کتاب در این باره به م داد. از همین دوره هایی که یک عده مانکن از روی فرش قرمزی می گذرند و لباس ها را نمایش می دهند. پول خوبی برایش گرفتم و البته کلی هم طرفدار لیموزین سوار پیدا کردم! دیگر این که خیلی دوست دارم یک سفری بروم شرق و شرقی های به قول تو «احمق» را ببینم، و ببینم این آدم ها چه طور زنده گی می کنند و با زنده گی شان چه کار می کنند و می دانم که شرق خیلی گسترده است و آدمخوار و آدمکش زیاد دارد و نمی شود به ساده گی به شان وارد شد. مثلا چین سبز را خیلی دوست دارم ببینم. نمی دانم این حرف ها خسته ات کرده یا مشتاقی باز هم بشنوی؟ به هر حال ناچاری تا آخرش را بخوانی، و می دانم می خوانی. راستی فرانچسکو، هنوز آن وسپای قرمز را داری؟ همان که شب و روزمان را رویش سفر کردیم، و هر چه می کوشم هیچ خاطره ی روشنی ازش ندارم. همان که یکبار صبح در مارسی نزدیک بود بدزدنداَش!

حالا که می نویسم، هنوز همه چیز همانطور است که موقع ورودم به این منزل بود؛ ساکت، بی آزار و خالی. موهایم را کوتاه کردم و ظرفهای شام را هم دور ریختم. یک فرش نارنجی رنگ دیده ام که حسابی چشم ام را گرفته، با چند تا تابلوی نقاشی برای دیوارهای لُخت و چند تا خرت و پرت تزئینی اینجا حالت محل سکونت آدمیزاد را پیدا می کند. البته با صدای زیاد (یا حتا صدای کم) نمی شود موسیقی گوش داد یا فیلم های شبکه های ممنوع را تماشا کرد، اما جای امن و گرمی است که اگر بتوانی اجاره اش را به موقع بپردازی برای زنده گی بدک نیست.

می دانم منتظری تا این مقدمه ها را تمام کنم و حرف اصلی ام را بزنم، اما روراست هستم... هیچ حرف دیگری جُز این ها ندارم. اگر دنبال روشن شدن دلایل قطع رابطه مان می گردی، یا منتظری تا از حوادث بعد از جدایی برایت بگویم، یا هر چیز این شکلی دیگر، باید بگویم که به این ها نخواهم پرداخت.چون حرفی برای گفتن نیست. خیلی چیزها را می دانی و می دانم که به روی خودت نمی آوری، و من هم درباره ی تو خیلی چیزها می دانم و حرفی ازشان نمی زنم. به هر حال. حس می کنم فاصله مان شروع کرده به ته کشیدن و به زودی هم را می بینیم. خوشحالم دارم بی واسطه تر با تو (و به واسطه ی تو با خودم) ارتباط برقرار می کنم. خیلی خوشحالم. این نامه را می دهم به دوست مشترکمان شرلی تا برایت بیاورد.

سبز باشی.
آنیتا-25 می 2003
بخشی از داستان در جستجوی آنیتا نوشته‌ی آرمین ابراهیمی

+  جمعه 11 بهمن1387  - آرمین ابراهیمی  |